نماز میخواندم، دوباره سر عهد و قرارمان، مابین نماز مغرب و عشاء؛
آمدی...جلوهای کردی و من را بیچاره چشمهایت...
تو ایستاده بودی و من نشسته... من فقط به تو نگاه میکردم!
گفتم آنقدر مینشینم تا دلم را مال خودت کنی، گفتم حاضرم اگر قرار است چشمها هزینه این عاشقی را بدهند دو دستی تقدیمشان کنم به شما...
گفتی، باریدن کار چشمهاست دخترجان!
گفتی، بخواهی نخواهی دلت، نگاهت، کلمههایت مال مناند و تو بعضی روزها شیطنتت ُ گل میکند و حواست پرت میشود.
سجده میروم، به زبانم میآید که بگویم، نازنین خسته شدهام!
اما دستهایت را میآوری جلو، باز میکنی و یک دنیا گل یاس میریزی روی سرم...
طنین صدایت دلم را میبرد تا بهشت...
من، مست شدهام...مست!
پ.ن:
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد...
کلمههام میمانند روی یک نقطه تا تو بیایی...
بیایی به من بگویی که کدام واژه را برای نامیدن نام کوچکت استفاده کنم!
من، گذر از کوچهای که لبریز بود از نفس یاسها، هوای آسمان که این روزها آبیتر از همیشه است، سکوت ماه وقتی که غرق میشود در چشمهایی نمدار و هزار هزار لطف دیگر را به فال نیک میگیرم...
پ.ن:
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم...
پروانه ام؛ درون سبد چرخ می زدم
تا تور غصه پاره شود، چرخ می زدم
سیبم؛ که از درخت خدا کَنده می شدم
تا بر زمین بیفتم، صد چرخ می زدم
من چرخ می زدم که زمین گیج و گم شود
نارنگی ِ زنانگی اش را به من دهد
شاید در امتداد سرانگشتهای تو،
خورشیدهای گلبهی ِ تازه سر زند!
من آمدم کلاغ شوم، قار، قار، قار
انجیرهای باغ غمی را که زار، زار،
می بارم و دوشنبه ی دل جمعه می شود
تا کی درون کلبه ی غم کار، کار، کار؟!
من آمدم کبوتر شهر شما شوم
ماهی کپور کوچک نهر شما شوم
من آمدم که شعر ببافم به زلفتان
منت کش محله ی قهر شما شوم
من آمدم که ثانیه ها را عوض کنم
ثبت پلاک ناحیه ها را عوض کنم
ای شعرهای بسته به زنجیر ِِ انزجار
من آمدم که قافیه ها را عوض کنم!
من آمدم بهار ببارم برای تو،
توت و تمشک تازه بیارم برای تو
درکوچه باغ برفی لبها و گونه ها،
شمشادهای خنده بکارم برای تو
یخ ها درون پیرهنم : آب! آبِ آب!
شعر است یا شراب دو چشمت که نابِ ناب؟!
گنجشککی که کنج دلم درد می کشید،
امشب به روی شانه ی تو خواب! خوابِ خواب!
من خسته از کلیشه ی کذب یکی نبود
برگشته ام به دامن امن کسی که بود!
در دستهای نقره نشان ِ تویی که دشت!
در پلکهای پر هیجان ِ تویی که رود!
حالا درون حنجره ها ساز می زنم
شبها به زیر پنجره ها ساز می زنم
سنجاقک شمالی ِ شطِ تو می شوم
همراه جاز زنجره ها ساز می زنم!
گلاره جمشیدی
خداوند بهترین بندگان خود را از میان عشاق برمیگزیند و هم اینانند که گره کور دنیا را به معجزه عشق میگشایند...

پانزدهمین سالگرد بزرگداشت شهید سید مرتضی آوینی؛
سهشنبه 20 فروردینماه سال جاری...
ساعت 15...
تالار بزرگ وزارت کشور...
قسم بر خانه کعبه
به جای پای ابراهیم
قسم بر مسجدالاقصی
که ما تنهای تنهاییم...

مکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش...

پ.ن:
بهارت قشنگ...
...و من گاهي ميانديشم كه بعد از هر خلوتي يا فرو رفتن در خودي، بايد شكفت در پوست سنگ، جاري شد در صداي قناري، شكست در ُتردي برگ يا سكوت كرد پيش پاي زمين!
از كنار تكه چوب افتادهاي بي هيچ قالي گذشت، نشست به تماشاي غنچه لبهاي كودك و لاجرعه خندههايش را سر كشيد!
يا شايد هم چشم در چشم تيغ آفتاب دوخت به بهاي چند دقيقه سپيد ديدن همه چيز...!
اما عيب كار اينجاست كه هنوز چند دلم!
ولي «تويي» كه سراپا دلي، «تويي» كه تمام وجود تهيام را به كرشمهاي ميگيري، همان «تو»،
بگو برايم در مجالي به اندازه درنگ رنگينكمان در آسمان چگونه بايد زيستن و متهم نشدن به بيخيالي نان و آب و سقف...؟

ـ آنجا، كمي دورتر از دستهاي من و تو ـ فقط كمي ـ روي كوههاي برفاندود و آفتابزده انگار دو پرنده پرواز ميكنند.
كه دستي يا سرانگشتي شايد سرمشق پرواز ميدهدشان!
چقدر رها... آن موقع كه در اوج، چشمهايشان مات خداست... آنموقع كه نسيم زير بالهايشان غزل غزل سرود سرمستي ميخواند...
ـ صبح ميشود و دوباره آن ِ كار و حال و هواي حياط خانه به بركت دستهاي باران، نمناك!
زير سقف آبي خدا ميايستم و باز غرق ميشويم در نگاه هم «من» و «آسمان»...
بعد از بعضي حرفها! صحبت از لا اكراه في الدين و قد تبين الرشد درميگيرد...
ميگويم بايد نشست به منظره باران و رشد را در بوي خاكهاي بارانزده كاويد...
ميگويد روزنههاي دلت را كه باز كني و مجال باريدن چند قطره شبنم روي شانههايت را بدهي بوستاني خواهي يافت صدها برابر زيباتر از بوي باران...
ـ دروغ چرا؟ چندان دل و دماغ بهار را ندارم...خودش ميآيد، من منتظرش نيستم!
كنكاش ميكنم سالهاي گذشته را كه چه تاب و تبي داشتم براي بارانهاي بهاري ... بارانهاي فرورديني...
محال بود كه ببارند و من خيس سادگيشان نشوم.
نشستهام پشت پنجره كه خطي از باران سكوت كلمههام را ميشكند و انگار عتابم ميكند... يك بار... دو بار... سه بار...
حالا تمام شيشه پر از واژههايي است كه دلگرميام به آمدن بهار را فرمان ميدهد!
